سامیارسامیار، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

سامیار نفس کوچولوی مامان و بابا

خوشبخت ترینم من که چشمای تو را دارم

سلام گل پسری آنقدر شیطون شدی که اجازه نمی دی من به کاری برسم و آنقدر ناز گریه می کنی که دوست دارم پای گریه های بدون اشکت بشینم ، الان که اینو گفتم دلم برات تنگ شد. الان هم خوابیدی که من وقت کردم یه چیزی برات بنویسم ، مزه مامان هفته قبل هم رفته بودیم شیراز خونه مامان جون و تو از صبح پیش مامان جون بودی و من و بابا هم توی خیابونها دنبال خونه بودیم چه هفته ای بود حسابی خسته شدیم. بدون کمک خودت می چرخی و یه عالمه پا می زنی تا بری جلو و وقتی خسته می شی غرش را سر ما میزنی و وقتی هم سکسکه می کنی باز هم غر می زنی. ولی با همه ی این غر زدنها من عاشقتم و برات می میرم توی راه تا شیراز خوابی...
13 تير 1391

وای عاشقتم مامانی

مبارک باشه پسرم سلام عزیزم ، می دونی هر روز که یک روز به عمر تو می پیونده درخت عشقت توی قلب منبیشتر جوانه می زنه و وای از ان روزی که غنچه های این درخت باز بشن ... امروز بعد از یک هفته تلاش برای چرخیدن موفق شدی و خودت بدون کمک روی شکمت چرخیدی عزیز مامان... نمی دونی چه ذوقی کردم و یه جیغ بلند زدم . ناخوداگاه دوربین روشن بود و فیلم اولین چرخیدنت را گرفته بود و تا بابا اومد خونه بهش نشون دادم و یه عالمه خندیدیم . وقتی بهت رسیدم دیدم صدات در نمی یاد و با صورت پهن شده بودی روی قالی و دستت زیر شکمت گیر کرده بود. عزیزم چرخیدنت مبارک. راستی پسرم عاشق ج...
25 خرداد 1391

عزیزم چهار ماهگی مبارک

  سلام عزیزم 4 ماهگیت مبارک. از چند روز قبل دلهره واکسن زدنت را داشتم ، صبح زود خودت بیدار شدی و مثل یه مرد رفتیم درمانگاه وقتی گذاشتیمت روی وزنه آنقدر دست و پا زدی که وزنت را درست نشان نداد . بعد هم رفتیم اتاق واکسیناسیون و پسر گلم فقط یه جیغ کوچولو زد ، قربون مرد کوچولوم برم من... یه کم فقط غر زدی. چهار ماهگیت مبارک گل پسری........       سامیار عاشق این مدل خوابیدنه و هم زمان تلویزیون دیدنه آخ آخ   از خواب بیدار شدن سامیار با تخت به هم ریخته ، با عروسکها کشتی می گیری پسرم؟   من یه مرد هستم .................................
20 خرداد 1391

مرواریدهای سامیار

امروز بدترین روز زندگی مامان بود الهی بمیرم و مروارید های براق چشمات را نبینم ، گل مامان امروز به تعداد مروارید هایی که از چشمای نازت ریختن از عمر من کم شد و من صد برابر گریه کردم . امیدوارم دیگه مثل امروز نیاد چون این بار من می میرم حالا بیا دیگه بخندیم به عکسای خوشکلی که دیروز ازت گرفتم، عاشقتم مامانییییییییییییییی الهی قربون اون نگاه نازت برم سامیار در حال تعجب وای وای قربون اون پاهای خوشملت برم غام غام دارم موتور سواری می کنم با تمام قدرت داری بند دوربین را می کشی عزیز دلم دوست دارم ...
8 خرداد 1391

تو یه اتفاق تازه توی دنیای منی

سلام جیگر مامان یه ده روزی می شه برات ننوشتم ،آخه گرفتار تو بودم ، یادم رفته بود بگم که تو به پروتیین شیر حساسیت داشتی و من از تمام لبنیات منع شده بودم و به جاش به تو شیر خودم را می دادم ، وقتی بزرگ شدی فداکاری مامان را یادت نره الهی قربونت برم دیشب بردیمت دکتر و آقای دکتر برات شیر خشک هم شروع کرد و چون این شیر داراب پیدا نمی شد قر اره از شیراز دوستای بابا برات بیارن و تو بخوری و تپل مپل بشی. ...
3 خرداد 1391

تو همونی که آرزوی من بود

سامیار عزیزم تو امروز 3 ماهه شدی و چه زود بزرگ شدی و من بزرگ شدنت را توی ذهنم حک می کنم و لحظه لحظه اون را لمس می کنم و هر روز ارزو می کنم ، پسرم بزرگ شدنت با افتخار برای مامان و بابا باشه. تو حاصل عشق من و بابا هستی و نمی دونی این عشق چقدر مقدسه. من هر وقت اسم نازنینت را می برم دوباره متولد می شم. عزیزم 3 ماهگیت مبارک. ...
20 ارديبهشت 1391